info@bimdoon.com

برای ما پیام بگذارید

021-66068600

باما تماس بگیرید

 بیمه عمر زندگی ها نجات داده!!؟

بیمه عمر زندگی ها نجات داده!!؟

این داستان واقعیست…

بیمه ی عمر زندگی، بیمه ی عمر درمان شوهر عمه جان!

اواخر خرداد ماه سال 1396 بود .هواسرد بود و غروب غم انگیز خورشید آخرین شعاع نورش را بر شهر گسترانیده بود . روی نیمکت پارکی محلی نشسته بودم. خسته از توصیه های بیمه ای ، خسته از مشاوره های پیاپی بیمه ی عمر به آدم هایی که بیمه ی عمر را تنها سودی شخصی و تجارتی یک طرفه می انگاشتند.

نفس عمیقی کشیدم بالای سرم درخت بلندی بود که آرام آرام شروع به ریختن برگ هایش می کرد، برگی در هوا معلق شد و رقص کنان مقابل پایم افتاد.

این ذهن محاسبه گر من هم زیادی با بیمه ی عمر همه ی پدیده های طبیعت را می سنجد! تا برگی که مقابلم روی زمین می افتد و بیمه ی عمری که می توانست این درخت کهنسال برای برگهایش تهیه کند تا خسارت وارده را از شرکت بیمه ی عمر بگیرد!

احساس دلتنگی گلویم را فشرد آدم وقتی غمگین می شود تمام مصیبت های گذشته را بیاد می آورد،سوالی دور سرم می چرخید…نکند درمورد بیمه ی عمر من اشتباه می کنم؟

اما چطور ممکن است آن اتفاق تلخ را فراموش کنم اتفاقی که می توانست با یکی از چندین پوشش بیمه ی عمر تغییر کند. حدود دوسال پیش بود در شب های طولانی و گرم تابستان و بیمارستان هایی که با خیالی آسوده در هایشان را بروی خانواده ی عمه  بسته بودند و قامت خمیده ی مردی که از درد به خود می پیچید را به این سو و آن سو می کشاندند.

شوهر عمه ام مرد عجیبی بود خوب به یاد دارم، وقت سال تحویل  تلویزیون را خاموش می کرد و با سرخوشی ای که مختص خودش بود به همه می گفت” اولین لحظه ی سال نو را باید با خوردن سیب شروع کنید” بعد سیب های سرخ  را که در سبدی حصیری با دقت و وسواس خاصی چیده شده بود را از آشپزخانه می آورد و به همه تعارف می کرد.

بچه تر که بودم دل خوشی از اینکارش نداشتم تمام بچه های فامیل که چشممان به ظرف آجیل و شکلات خشک شده بود متف القول بودیم که می خواهد ضد حالی اساسی به ما بزند تا حساب کار دستمان بیاید و در خوردن آجیل زیاده روی نکنیم.

آن شب وقتی عمه زنگ زد و با صدایی لرزان گفت: علی آقا مریض شده…سرطان گرفته، عمه تو نمی تونی کاری بکنی؟تو نمی تونی بیمه ی عمر براش بگیری تا حداقل نصف هزینه هاشو بیمه ی عمر پرداخت کنه؟”

تصویری تلخ از میان چشمانم گذشت…تصویری که امسال اگر عید بشود شوهر عمه دیگر نمی تواند با آن هیجان و سرخوشی همیشگی این رسم خانوادگی  که خودش بنیان کرده بود را به اجرا در آورد ، نمی خواستم به جزییاتش فکر کنم.

چشم هایم را باز کردم عمه از آن طرف خط با صدایی گرفته گفت:” درمانش خیلی پر هزینه ست، اگر می شد با بیمه ی عمر یک کاری کرد واسش نمیدونم!

بیمه عمر زندگی ها نجات داده است

دیدم تو کارمند بیمه ای عمه شنیدم تخصصت هم فروش بیمه ی عمره گفتم شاید بتونی کمکمون کنی آخه هر آمپولی که برای شیمی درمانی استفاده می کنند…” گوشی را قطع کردم، نمی خواستم بیش از این تصویر سبد سیب ها و سال نو و شکوفه های گیلاسی که تازه در حیات قدیمی و کوچکشان روییده بودند و خانه را پر از زنبورهای مزاحم می کردند خدشه دار شود، نمی خواستم قامت مردی را ببینم که دستانش لرزان است و سبد سیب از میان انگشتانش پخش زمین می شود.

من می خواستم با همان مرد قلدرمآب و زورگویی که برای این رسم مسخره تلاش می کرد و کینه ای که هرسال نو از او می گرفتم باقی عمرم را سپری کنم.

حدود چند ماه بعد بود که مادرم تماس گرفت و گفت :”از شرکت بیمه مرخصی بگیر یه بلیت بگیر بیا اینجا علی آقا فوت کرده خودت رو برای تشییع جنازه برسون”. نرفتم…احتمالا باید علتش را خودتان بدانید، اما سوالی که از آن موقع تا حالا دارد دور سرم چرخ می زند این است: چرا زبانم را به موقع باز نکردم؟ چرا زودتر برای بیمه کردنش اقدام نکردم ؟ تنها کافی بود بیست و چهار ماه پیش از ابتلایش درست شب سال نو که به خانه شان رفتم می گفتم علی آقا نمی خوای خودت رو بیمه ی عمر کنی؟”

اگر می گفتم شاید او زنده بود.

شاید بیمارستان ها با بی رحمی درهایشان را چهارطاق به رویش نمی بستند و شاید اگر درمان می شد باز هم سال نو برای آن که حرصش را در بیاورم هم سیب هایش را می خوردم و هم آجیل هایش را !

حالا چه فایده ای دارد که من در گوش مردم کوچه و خیابان فریاد بزنم ” ای مردم ! کسی بیمه ی عمر زندگی نمی خواهد؟ بیمه ی عمر درمان چطور؟

 

 

 

بیشتر . . .

 

 

1 دیدگاه ها

  • شما اولین سایتی هستید که میبینم در زمینه‌ی بیمه مشاوره میده بعد خرید داره.سپاس از سایت خوبتون

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *